دلنوشته هایی از یک دل بی تاب

۱۳٩٠/۱٢/٢۱ :: ۸:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز

سایه ات ...
قایق اما جان دارد،
مهربان و بی آلایش
مُشتِ سرما سست ،
جانِ دریا آرام
این هبوط
سایه ات کم دارد.


تردید مکن...
سرد و آسمان صاف...
ستاره ها با میل باریدن.
اما اینجا قفسی هوس کرده تا عقده ی دل وا کند
تا مرغ عشق محبوس را رها ...
گشودن بالهای نازک و رهیدن از غم،
آرزوی دیرینه ،
اینجا دیگر حتی دانه ارزن هم پیدا نمی شود،
چاره چیست؟
ستاره ها از راه می رسند و زمین فرشِ آسمان می شود...
تردید مکن!
ماندن جایز نیست،
بال پرواز بگشای!


صبح دل انگیز...
سحر که چشم می بندد، سلام خورشید آشنا تر از همیشه چشمت را نوازش می دهد، وجودت از حس بودنش لبریز می شود و می خواهی به طاق آسمان بچسبی ...
زیباست؛ اما زیباتر از آن، لحظه ی پرواز قاصدکانِ مهر به آسمانِ شوق است که لبخند را به تو هدیه می دهند، اینگونه صبحی دیگر با دل انگیزی و طربناکی میهمان کاشانه ی قلبت می شود.



ادامه مطلب ...


۱۳٩٠/۱٢/٢۱ :: ۸:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز

رنجیده ام از باد صبا،
از باد خزان که در باغ
بهار جارو میزد
رنجورم از خش خش برگها
که جان می دهند اینگونه در غربتِ تاکْ
زیر پای هر رهگذر.
رنجورم از ناله ی رودِ پیر،
در سرابی ناپیدا
و در این «سرمای زنجیری» که می تازد
به جان سبزم،
دنبال مرغ شباهنگم.
پشت پنجره ی امید،
ایستاده ای چه غریب؟!
در نگاهت سوره های احساس
آیه آیه موج می زند،
فراموش کن
رنج خزانِ بی امان
اینجا جای نزولِ گُل در بیابان است.
بیا!
لَختی نگاه مرا نظاره کن!
ترنم جملهْ  اینجا بی معنی است!
نگاه ها خود سخن می گویند
 طراوت بهار را دست کم نگیر!
جانی ایستاده
نگاه کن نگاه را!
جانِ کلام
تابِ ترکه های دل ندارد.
شاید کمی پیر و فرتوت تر از
غبار سالهای دور شده ام
اما تو را به بهار می خوانم!
شاید قاصدکِ وداع
اندکی پس از بارانِ کلام
در روحم رنگین کمان شود
اما تماسِ دل با آسمانی ترین شورِ نگاهت،
قصه ی نانوشته ای دارد
که شاید هرگز دفتری لایق نوشتنش نباشد.
این را بدان
دست های نگاه من،
قصه هایش را برای کدامین فصل از بهارِ نگاهت
به زنجیر کشیده است.
رنج خزان را بهانه مکن
شروعی دوباره باش
بر رهیدن از سوزناکی برفِ این قفس.
رنج خزان را تمام کن!
 این کلام را تمام کن!
 شروع همیشه ی معنای این نگاه باش!



۱۳٩٠/۸/٢ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


فریادی از جنس دردهای کودکانه ی کودکان بی گناه سرتاسر دنیا ... کودکانی که بی رحمانه موش های آزمایشگاهی داروهای آلوده غرب قرار گرفته اند ... کودکانی که فریادشان چنان در گلو خفته که حتی اشکشان دل کسی را نمی لرزاند.


دوستت دارم علی، سلیمان، زهرا، رحمان، قاسم، دوستتان دارم کودکان مسلمان در گوشه گوشه این جهان در تاریکی فرو غلطیده ... دوستتان دارم.


سردی قلب دنیا را جدی مگیرید ... دستان گرم مهدی به زودی خواهد آمد ... مرگ مادرها و پدرانتان از فرط گرسنگی و بیماری را خوب به خاطر سپارید که این مرگ ، کوچی با عزت نفس است.


دل غمین مباشید که دل من هم گرفته و از بغض این روزگاران نای هق هق زدن هم ندارد.
آهنگ سقوط را می شنوم ... نزدیک است


می دانی که این بارگه عشق است که تو را می خواند  ای کودک غریب و تنها ... بدان و آگاه باش که همه ی قلبهای مهربان تو را دوست دارند.


می دانی عزیز ... می دانی عزیز ... وقتی چهره معصومت را در تلویزیون می بینم دلم هزار بار می لرزد و بر غفلت آدمیان افسوس می خورم ... می دانم ... می دانم عزیز ... لباس تنم مال توست ... نفسهای قلبم هدیه به توست ... بگو از من با درد ... از غربتت گریه مکن ...


عزیز ... روحی اینجا دلتنگ توست ...


اگر بخواهی همه ی اعضای تنم را به تو می دهم که تو راست قامت تر از همیشه بایستی و نفس بکشی.

دوستت دارم چون در این وانفسا همه بر سر نفت های عراق و ایران با هم جنگ تمدن ها دارند ... جنگ برای آمال نفسانی و شیطانی خود در لوای پرچم دروغین نظم نوین جهانی ... همان نظمی که خودشان در نظر دارند ... نظمی که در آن امثال من و تو باید ته خط باشیم.


می دانم ... می دانم ... نمی خواهم ادیبانه بنویسم ... بچه ها این متون را با درد بخوانید ...


با درد ... با درد


تا توان دارم بر گونه های مهربانت دست نوازش می کشم ... بیا و در خانه ی من میهمان باش کودک غریب ... بیا و در من تازه شو ... با نگاه من ببین ... با دستان من دنیا را لمس کن ... با زبان من حرف بزن ... با همه ی وجود تو را بر دوش خواهم کشید.

با تمام وجود انسانیت را فریاد می زنم ... ای کسانی که می گویید پیرو مسیح مقدس هستید، ای کسانی که می گویید پیروان رسول خدا محمد مصطفی هستید ... ای کسانی که می گویید پیروان دین یهودید ... ای کسانی که دم از حقوق بشر می زنید ...

ای سبزها ... آبی ها ... قرمزها ... بنفش ها ... نارنجی ها ... مخملی ها ... سفید ها ... سیاه ها ... ای گروه ها و نهادها ...

شما را به جان عزیزانتان؛ چشم به حقایق بگشایید ... اینجا زمین است، همانجایی که بمب در آن اختراع می شود تا انسان ها را بکشند ... همان زمینی که روزی سرسبز بود ... آدمها ... آدمها ... به کجا چنین شتابان.



۱۳٩٠/۸/٢ :: ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


همیشه و همه جا هنگام ورود می گوییم: سلام.

سلامی که از روی مهر و لبخندی عاشقانه است، سلامی که از جنس این دنیا نیست، سلامی که بوی تازه ی خدا دارد.


می گوییم اسلام، می گوییم مسلمان، کسی که در مقابل خالق مهربانش، از روی مهربانی و عشق؛ سر تعظیم فرو می آورد، او را کرنش می کند و با مهری عاشقانه می ستایدش.


می گوییم: دین اسلام؛ دین سلام ... دینی که از ورای همه مادیات و این جهانی ها، نگاهی به آنسوتر ها دارد، نگاهی از بالا و از روزنه ی بام خدا.


کمی اندیشه در احوال خدایی کنیم که عاشقانه در به روی ما گشوده دارد و تا پاسی از ابدیت چشم به راه ما در مه فرو رفتگان و غبارآلودان زمان دارد.


اندیشه در حالی کنیم که همیشه در تنگناها به سویش نگریسته ایم و گریسته ایم.
سلام ... سلام ... چه واژه تقدیس شده ای، ای خدا! این سلام به بلندای نامت در جهان می درخشد و قلبها را روشنایی می بخشد.


اسلام، سلامِ خدا به همه ی جهانیان با آغوشی از بوی مهربانی ها و زیبایی ها.
خدای مهربانم که عشق را لوح آفرینشت قرار دادی ... می دانم که سلام، کلید در خانه ی مهربانی های توست ... پس؛ می گویم سلام، با همان حسِ سرشار از عشقی که روز نخست، دست به آفرینشی زدی که قرار بود همه در آن به سلام و سلامت کنار هم زندگی کنند.


سلامت ای خدا چقدر وسیع و زیباست، همه جا دیده می شود، به زبان گیاه، به زبان رود، به زبان باد و باران، به زبان سمندرهای زیبا و بال های چشم نواز پرندگان آسمان، به زبان شیوای کودکان گریان، به زبان خورشید و ماهتاب، به زبان مادر، به زبان همه ی دلخوشی های نورانی بشر، به زبان ماهیان و ... به زبان همه ی دلهای تنگ و غریب ... به زبان بی زبان ها.


چه زیبا همه جا و همه ی لحظه ها را نقاشی کرده ای ... چه زیبا آغوشت را به روی همه گشوده ای ... بیا و دامانم را به دامانت وصل کن و طعم لذیذ نامت را در کامم بچشان.


موج موسیقی نامت درونم را سرشار از نَفَسهای هستی بخش کرده ... می دانم که در این فرصت های کوتاه؛ تو جاودانه ترین ثانیه های ماندگاری.
تو را در آغوشم؛ گرماگرم می فشارم و می گویم: سلام ای خدای مهربانم، ... سلام.



۱۳٩٠/۸/٢ :: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


روزها می بینم که دستی بر شمع پروانه می یازد و هر دم به خموشی اش رأی دارد،
جان سختانه نفس در سینه می گردانم.
نمی دانی چه حسی دارد، دیدن اینهمه دست بر فراز پروانه!
شاید رمق از بالهایش رخت بربسته
شاید دمق از روزهای سرمستی است.
شمع که تا سحر دوام نمی آورد جانم،
تو چرا می سوزی در این قصه؟
ماجرای این دو دلداده دراز است، حکایت تلخ و شیرین شبهای بی مهتاب است.
کاش بشکند آن دستانِ چشم سپید که از قفا دشنه به پیکر شمع زدند.
اینجا اما ... قصه دراز است جانم.



۱۳٩٠/۸/٢ :: ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز

می دانی در پرگار آفرینشت کجایم؟
می دانی در گردونه ی عشقت کجایم؟
می دانی نفسهایم بغض آلود تمنای تو شد؟
می دانی لحظه هایم در زمزمه های تو رنگ باخت؟
می دانی سحرگاه به افق شرعی تو شریعت را نفس کشیدم؟
می دانی به جرأتی که به من دادی صدایت کردم؟
می دانی چرا اینجا تنهاترین تنهایی ها را از پای درآوردن سخت است؟
می دانی ؟
می دانی؟
می دانی چه سان باید گریست که لبیک شنید؟
می دانم که شنیدن از یادم رفته ... می دانم که صدایم خاموش است، می دانم.
می دانم که جرأتم تویی و طوفان درون افزا هم تو.
می دانم گردونه ات را گرداگرد عشق بنا کرده ای و من هنوز نا لایق... می دانم.
می دانم که این پرگار سرانجام روزی مرا هم در دایره ات جای خواهد داد.
می دانم
می دانم
و به تو یقین دارم و در همین کودکی هایم، دوستت دارم.



 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.