حضور سبز
دلنوشته هایی از یک دل بی تاب
٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


فریادی از جنس دردهای کودکانه ی کودکان بی گناه سرتاسر دنیا ... کودکانی که بی رحمانه موش های آزمایشگاهی داروهای آلوده غرب قرار گرفته اند ... کودکانی که فریادشان چنان در گلو خفته که حتی اشکشان دل کسی را نمی لرزاند.


دوستت دارم علی، سلیمان، زهرا، رحمان، قاسم، دوستتان دارم کودکان مسلمان در گوشه گوشه این جهان در تاریکی فرو غلطیده ... دوستتان دارم.


سردی قلب دنیا را جدی مگیرید ... دستان گرم مهدی به زودی خواهد آمد ... مرگ مادرها و پدرانتان از فرط گرسنگی و بیماری را خوب به خاطر سپارید که این مرگ ، کوچی با عزت نفس است.


دل غمین مباشید که دل من هم گرفته و از بغض این روزگاران نای هق هق زدن هم ندارد.
آهنگ سقوط را می شنوم ... نزدیک است


می دانی که این بارگه عشق است که تو را می خواند  ای کودک غریب و تنها ... بدان و آگاه باش که همه ی قلبهای مهربان تو را دوست دارند.


می دانی عزیز ... می دانی عزیز ... وقتی چهره معصومت را در تلویزیون می بینم دلم هزار بار می لرزد و بر غفلت آدمیان افسوس می خورم ... می دانم ... می دانم عزیز ... لباس تنم مال توست ... نفسهای قلبم هدیه به توست ... بگو از من با درد ... از غربتت گریه مکن ...


عزیز ... روحی اینجا دلتنگ توست ...


اگر بخواهی همه ی اعضای تنم را به تو می دهم که تو راست قامت تر از همیشه بایستی و نفس بکشی.

دوستت دارم چون در این وانفسا همه بر سر نفت های عراق و ایران با هم جنگ تمدن ها دارند ... جنگ برای آمال نفسانی و شیطانی خود در لوای پرچم دروغین نظم نوین جهانی ... همان نظمی که خودشان در نظر دارند ... نظمی که در آن امثال من و تو باید ته خط باشیم.


می دانم ... می دانم ... نمی خواهم ادیبانه بنویسم ... بچه ها این متون را با درد بخوانید ...


با درد ... با درد


تا توان دارم بر گونه های مهربانت دست نوازش می کشم ... بیا و در خانه ی من میهمان باش کودک غریب ... بیا و در من تازه شو ... با نگاه من ببین ... با دستان من دنیا را لمس کن ... با زبان من حرف بزن ... با همه ی وجود تو را بر دوش خواهم کشید.

با تمام وجود انسانیت را فریاد می زنم ... ای کسانی که می گویید پیرو مسیح مقدس هستید، ای کسانی که می گویید پیروان رسول خدا محمد مصطفی هستید ... ای کسانی که می گویید پیروان دین یهودید ... ای کسانی که دم از حقوق بشر می زنید ...

ای سبزها ... آبی ها ... قرمزها ... بنفش ها ... نارنجی ها ... مخملی ها ... سفید ها ... سیاه ها ... ای گروه ها و نهادها ...

شما را به جان عزیزانتان؛ چشم به حقایق بگشایید ... اینجا زمین است، همانجایی که بمب در آن اختراع می شود تا انسان ها را بکشند ... همان زمینی که روزی سرسبز بود ... آدمها ... آدمها ... به کجا چنین شتابان.



٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


همیشه و همه جا هنگام ورود می گوییم: سلام.

سلامی که از روی مهر و لبخندی عاشقانه است، سلامی که از جنس این دنیا نیست، سلامی که بوی تازه ی خدا دارد.


می گوییم اسلام، می گوییم مسلمان، کسی که در مقابل خالق مهربانش، از روی مهربانی و عشق؛ سر تعظیم فرو می آورد، او را کرنش می کند و با مهری عاشقانه می ستایدش.


می گوییم: دین اسلام؛ دین سلام ... دینی که از ورای همه مادیات و این جهانی ها، نگاهی به آنسوتر ها دارد، نگاهی از بالا و از روزنه ی بام خدا.


کمی اندیشه در احوال خدایی کنیم که عاشقانه در به روی ما گشوده دارد و تا پاسی از ابدیت چشم به راه ما در مه فرو رفتگان و غبارآلودان زمان دارد.


اندیشه در حالی کنیم که همیشه در تنگناها به سویش نگریسته ایم و گریسته ایم.
سلام ... سلام ... چه واژه تقدیس شده ای، ای خدا! این سلام به بلندای نامت در جهان می درخشد و قلبها را روشنایی می بخشد.


اسلام، سلامِ خدا به همه ی جهانیان با آغوشی از بوی مهربانی ها و زیبایی ها.
خدای مهربانم که عشق را لوح آفرینشت قرار دادی ... می دانم که سلام، کلید در خانه ی مهربانی های توست ... پس؛ می گویم سلام، با همان حسِ سرشار از عشقی که روز نخست، دست به آفرینشی زدی که قرار بود همه در آن به سلام و سلامت کنار هم زندگی کنند.


سلامت ای خدا چقدر وسیع و زیباست، همه جا دیده می شود، به زبان گیاه، به زبان رود، به زبان باد و باران، به زبان سمندرهای زیبا و بال های چشم نواز پرندگان آسمان، به زبان شیوای کودکان گریان، به زبان خورشید و ماهتاب، به زبان مادر، به زبان همه ی دلخوشی های نورانی بشر، به زبان ماهیان و ... به زبان همه ی دلهای تنگ و غریب ... به زبان بی زبان ها.


چه زیبا همه جا و همه ی لحظه ها را نقاشی کرده ای ... چه زیبا آغوشت را به روی همه گشوده ای ... بیا و دامانم را به دامانت وصل کن و طعم لذیذ نامت را در کامم بچشان.


موج موسیقی نامت درونم را سرشار از نَفَسهای هستی بخش کرده ... می دانم که در این فرصت های کوتاه؛ تو جاودانه ترین ثانیه های ماندگاری.
تو را در آغوشم؛ گرماگرم می فشارم و می گویم: سلام ای خدای مهربانم، ... سلام.



٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


روزها می بینم که دستی بر شمع پروانه می یازد و هر دم به خموشی اش رأی دارد،
جان سختانه نفس در سینه می گردانم.
نمی دانی چه حسی دارد، دیدن اینهمه دست بر فراز پروانه!
شاید رمق از بالهایش رخت بربسته
شاید دمق از روزهای سرمستی است.
شمع که تا سحر دوام نمی آورد جانم،
تو چرا می سوزی در این قصه؟
ماجرای این دو دلداده دراز است، حکایت تلخ و شیرین شبهای بی مهتاب است.
کاش بشکند آن دستانِ چشم سپید که از قفا دشنه به پیکر شمع زدند.
اینجا اما ... قصه دراز است جانم.



٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز

می دانی در پرگار آفرینشت کجایم؟
می دانی در گردونه ی عشقت کجایم؟
می دانی نفسهایم بغض آلود تمنای تو شد؟
می دانی لحظه هایم در زمزمه های تو رنگ باخت؟
می دانی سحرگاه به افق شرعی تو شریعت را نفس کشیدم؟
می دانی به جرأتی که به من دادی صدایت کردم؟
می دانی چرا اینجا تنهاترین تنهایی ها را از پای درآوردن سخت است؟
می دانی ؟
می دانی؟
می دانی چه سان باید گریست که لبیک شنید؟
می دانم که شنیدن از یادم رفته ... می دانم که صدایم خاموش است، می دانم.
می دانم که جرأتم تویی و طوفان درون افزا هم تو.
می دانم گردونه ات را گرداگرد عشق بنا کرده ای و من هنوز نا لایق... می دانم.
می دانم که این پرگار سرانجام روزی مرا هم در دایره ات جای خواهد داد.
می دانم
می دانم
و به تو یقین دارم و در همین کودکی هایم، دوستت دارم.



٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز


سلام
ساده ترین روز که نگاهم در لرزش صدا گره خورد، نگاهت بر لرزش شانه هایم سر می خورد و تا زیر بغض گلویم دستی از نوازش می کشیدی.
از اشک لبریز بودم و در مقابلت چه غمگین و شرمسار.
شانه هایم را می فشردی و لبخندت چه دردناک مرا در ندامت می غلطاند ... هزار بار از سیلی زدن هم بدتر.
تو چه بر سرم آوردی؟ چه کردی که چنین بی تو مهجورم و با تو مست زندگی؟
هرگز غروب نکن ... هرگز قلبم را از حضورت تهی مکن، خدای مهربانم؛ میهمان هماره ی وجودم باش.
فی البداهه ی امروز با دلی تنگ و چشمانی اشکبار تقدیم به همو که آفرید مرا



٢ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : حضور سبز

 

سلام آقا ... سلام
اینجا، در این هیاهوی بی انتها که هر کس از نام تو سازی کوک می کند و می خواهد به شیوه ای در بازار رقابت از دیگران پیشی گیرد، نظر به بارگاه تو دارم.


یکی در خطابه و یکی در خط، یکی در طرح و یکی در نقش، یکی در هنر و دیگری در فرهنگ؛ خلاصه اینکه هر کس به نوایی و نوازشی سوی تو می آید و تو از جود و کرم سرشار تر از همیشه چون باران می باری و عطا می کنی.


آقا ... اما اینجا دلی تنهاست که تو را می خواند بدون هیچ لذت رقابتی و هیچ ادعایی ... تو را می خواند از عمق وجود، بدون اغراق، بدون ریا، بدون چشمداشت ... اما آقا! حاجتی که این فقیر می خواهد فقط در خانه خاندان شما هبه می شود و بس.


نه شفای جان می خواهم و نه درمان تن ... نه کوه الماس می خواهم و نه اوج مقام، نه کاخ می خواهم و نه کوخ، دل تکیده ی من آقا! تنها یک حاجت می خواهد و بزرگترین حاجت.


مهربانا! حاجتم چون سوسوی ستاره ای دوردست بر ایوان دلت به تماشای شفاعت و اجابت نشسته، دست مرا بگیر و نزد یگانه دادار جهان واسطه ای از نور و حضور باش.


آقا جان! عزیز فاطمه(س)؛ پاکی دامن و خلوص ایمان را بر این فقیر افاضه فرما و به سوی حق تعالی رهنمون، راهی که انتهایش وصل الهی باشد و سعادت زندگانی، راهی که رضایت خدا باشد و عروج الهی.


جانا! می دانم که این حاجت، تمنای وسعت دل می خواهد و پاکی نفس، به قداست معرفت و اوج ایمانت قسم، به لرزش اشک بر گونه های دل شکسته ام قسم، به حُسن و کرامت جوادت(ع) قسم، ای رئوف ... یا ثامن الحجج(ع) ... دست مرا بگیر و به کوچه ساده ی خدا برسان.